تبليغاتX
عشق و تنهایی

عشق و تنهایی

دوستت دارم عزیزم این وبلاگ تقدیم به عشقم......

داستان عشق قسمت پنجم

سلام
دوستان نسبت به من که نه ولی نسبت به داستان لطف دارن و گفتن که بقیشم بذارم از اول گفتم که هر 3 روز یه قسمت بذارم ولی از حالا هر 2 روز یه قسمتشو میذارم
مواظب خودتون باشین کارای بد بد نکنین
فعلا بابای



××××××××××
بدون اينكه پاسخي بشنويم در باز شد. از توي اف اف صداي دعوا ومرافعه شنيده ميشد . دلم هري ريخت پايين،
نگران نازنين بودم. نه خودم
مامان وبابا نگاهي به هم كردن و مامان فوري در و هل داد و وارد خونه شد بابا هم پشت سرش در همين موقع زن دايي به پيشواز اومد وپس از سلام واحوالپرسي ما رو به طرف اتاق پذيرايي راهنايي كرد. مامان خيلي با احتياط پرسيد خان داداش نيست ؟
زن دايي در حاليكه نگراني رو ميشد توي چهره اش ديد . گفت چرا الان مياد .بالاست تو اتاق نازنينه.
رنگ وروي مامان هم از شنيدن اين حرف پريد برامون مسجل شد كه......
در همين زمان دايي از در وارد شد.
همه به احترام از جامون بلند شديم و سلام كرديم . دايي جواب سلام همه رو داد.اما وقتي از كنار من عبور ميكرد زير لب گفت : خوشم باشه كه اينطور.
اينبار برق سه فاز بود كه از گوشم پريد برام مسجل شد كه اگه امروز سالم از خونه دايي اينا پام بزارم بيرون خوش شانس ترين مرد عالمم. از ترس آب دهنم و قورت دادم و گفتم دايي جون ....
با صداي بلند گفت : ساكت.
ديگه اشهدم رو خوندم.
دايي به طرف بابا رفت و در گوش اون يه چيزي گفت و بابا يه نيگاهي به من كرد و آهسته سرش رو چند بار تكون داد .به اين معني كه هيچ كاري از اون بر نمي آد.
دايي جون از بابا هفده سال بزرگتر بود.وگذشته از سن بيشتر بسيار مورد احترام بابا بود.البته در خيلي از كارها از بابا مشورت ميگرفت و بابا هم متقابلا" براي انجام كارهاي مهمش حتما از دايي جون صلاح و مشورت ميكرد زماني كه بابا اعلام عقب نشيني كرد. وا رفتم كور سو اميدي كه به طرفداري بابا داشتم به خاموشي گراييد.
چه سرنوشتي در انتظار ما بود من ونازنين . اين فكر داشت ديوونم ميكرد. كه دايي شروع كرد به حرف زدن .
رو به بابا كرد وگفت : نصرت خان تو ماجراي اصفر طواف رو نبايد ديده باشي ، چون مربوط به پنجاه سال پيشه. اما حتما" باباخدا بيامرزت برات تعريف كرده كه آقا سيد كمال چه بلايي سرش آورد.
بابا گفت: آره
گفت ميخوام همون بلا رو من سر پسرت بيارم،
بابا مثه ترقه از جاش پريد و گفت : نه.....نصرالله خان خدارو خوش نمياد جوونه ....حالا يه غلطي كرده شما بايد گذشت كني .
سرم گيج رفت . ديگه صدايي نميشنيدم .با اينكه نميدونستم . اصغر تواف كي بوده و آقا سيد كمال چه بلايي سرش اورده . فهميدم كه مجازات سختي برام در نظر گرفته شده كه بابام اينجور ناچار به عز و التماس پيش دايي شده .و ميدونستم ديگه حتي بابا قادر به تغيير عقيده دايي جان نيست .
عين يه بره كه توي مسلخ گير كرده و هيچ راه فراي هم نداره خودم رو به دست سرنوشتي سپردم كه ازش بي اطلاع بودم.
بعد از اثر نبخشيدن التماس هاي مامان . بابا پرسيد كي ميخواهيد تنبيه رو انجام بدين.دايي گفت شب سيزده بدر در ويلاي محمود آباد و در حضور تمامي فاميل.
بابا باز شهامت بخرج داد وگفت : نصرت خان حداقل در اين مورد روي منو زمين نياندازين واجازه بدين اين تنبيه خصوصي انجام بشه.دايي گفت معاذالله . همه كساني كه از اين ماجرا باخبر شدن بايد در مراسم تنبيه حضور داشته باشند. وبعد سوال كرد كي نفهميده .
بابا سرش رو پايين انداخت و گفت : فقط خواجه حافظ.
دايي گفت : پس تمام.
اين شازده پسر هم ديگه حق نداره تا صبح روز دوازدهم فروردين با نازنين هيچگونه تماسي داشته باشه .روز دوازده مرد ومردونه براي وداع آخر ساعت چهار صبح مياد نازنين رو بر ميداره وبه شمال ميره تا ما هم خودمون رو به اونجا برسونيم .اين اجازه رو ميدم كه آخرين وداع رو با هم داشته باشن.
راستش بعد از ساعتي ترس والتهاب اين يه جمله دايي خوشحالم كرد چون فرصتي بدست آورده بودم كه چند ساعتي دوباره با نازنين تنها باشم هرچند براي وداع.
در حاليكه توي اين افكار غوطه ميخوردم دايي با نوك عصايي كه در دست داشت اروم به زانوي من زد و گفت : به شرط اينكه كه قول مردانه بده اينكه نازنين رو صحيح و سالم توي ويلا تحويل بده و يه وقت كار احمقانه اي انجام نده.
فوري گفتم دايي جون قول ميدم.
دايي گفت : خب زبونت دوباره كار افتاد .
سرم و از خجالت پايين انداختم.
بد از دقايقي از خونه دايي اينها بدون اينكه لحظه اي بتونم نازنينم رو ببينم خارج شديم.

يازدهم فروردين سال ۱۳۵۵ يكي از تلخ ترين روزهاي زندگي من بود انگار نميخواست تموم بشه. تا شب وتا ساعت سه صبح كه از خونه براي رفتن به خونه دايي خارج شدم صد بار جونم به لبم رسيد. موقع حركت مامان هزار بار بهم سفارش كرد . مواظب خودم باشم . آروم رانندگي بكنم. و حواسم به جاده باشه.

ساعت سه وربع رسيدم دم خونه دايي اينا هم خيابونها خلوت بود وهم من ديوانه وار رانندگي كردم. خيلي زود رسيده بودم.دايي هم بسيار مقرارتي بود بخصوص الان كه مورد خشم وغضب هم واقع شده بودم بايد مراقب ميبودم كه دسته گل جديدي آب ندم . واسه همين توي ماشين نشستم و به حرفهايي كه بايد به نازنين بزنم فكر ميكردم. راستش حتي به اين فكر كردم كه با هم فرار كنيم عين فيلمها و داستانهاي عاشقانه . اما بعد به اين نتيجه رسيدم كه با توجه به اخلاق دايي جان اين كار فقط مسئله رو بغرنج تر ميكنه . باز حالا اين شانس رو داشتيم كه با پا در مياني دايي هاي ديگه مخصوصا دايي بزرگم مورد عفو و گذشت قرار بگيريم وحتي شايد ......
تو همين افكار بودم كه ديدم در خونه دايي اينا باز شد ونازنين از خونه خارج شد دايي هم پشت سرش بيرون اومد.وقتي به ماشين رسيدند نازنين بدستور دايي در ماشين رو باز كرد و رو صندلي نشست. دايي سرش رو تو ماشين آورد و گفت : فقط قولت يادت نره. مرد و وقولش . در حاليكه زبونم بند اومده بود يه چشمي گفتم ودايي در و بست واجازه حركت داد .
آروم حركت كردم.از توي آينه ديدم تا از كوچه خارج نشديم دايي وارد خونه نشد.
سكوتي سنگين بين من ونازنين حاكم شده بود وفقط وقتي اين سكوت شكسته شد كه پاسگاه پليس راه جاجرود رو پشت سر گذاشتيم .
بغض نازنين تركيد و شروع كرد آروم آروم گريه كردن.آسمون ديگه روشن شده بود .
كنار يه رستوران نگه داشتم و پياده شديم . نهر آب خنكي كه محصول ذوب شدن برفها بود از جلوي رستوران ميگذشت مشتي از اين آب رو به صورت نازنين زدم وصورتش رو از اشك پاك كردم بعد آبي به صورت خودم زدم .
اشتها نداشتيم هيچ كدوم فقط دوتا چايي خورديم و دوباره راه افتاديم.از نازنين پرسيدم. دايي خيلي اذيتت كرد ؟
نازنين گفت : نه اصلا" كاري با هام نداشت .
گفتم : ولي پريروز كه ما اومديم صداي داد و فرياد مي اومد.
كمي فكر كرد و گفت : اون صداي تلويزيون بود. خوشحال شدم.كه نازنيم مورد خشم واقع نشده
نازنين گفت : بابا تنبيه مارو گذاشت جلوي جمع انجام بده.وحتما اينكار رو انجام خواهد داد. بابا هر حرفي بزنه حتما" عمل ميكنه؟
جوري اين جمله رو با ترس ادا كرد كه آرامش نسبي كه پيدا كرده بودم دوباره به هراس از تنبيهي كه بزودي زمانش فرا ميرسيد بدل گشت.
ساعت حدود هشت و نيم بود كه به مجموعه ويلاهاي خانوادگيمون در محمود آباد رسيديم و اين يه ركورد بود براي من جهار ساعت ونيم . درحاليكه پيش ازاين من هرگز ركوردي بيشتر از سه ساعت وبيست دقيقه بيشتر براي رسيدن به ويلا نداشتم.
خودم خنده ام گرفت.
ماشين را جلوي ويلاي خودمون پارك كردم و به اتفاق نازنين به كنار ساحل رفتيم.
و ساعات باقي مانده به تنبيه را به آخرين نجواهاي عاشقانه پرداختيم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 23:11  توسط mr.el  | 

داستان عشق قسمت چهارم

امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم.
البته درسم بد نبود ، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود.مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم .
البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد ،چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون . خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم.
بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون.ساعت ده وبيست سه دقيقه بود وتا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم . واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم .واسه همين گاز ماشين رو گرفتم . ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم .وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم.
بعد فرهنگ روديم(مهرپرور) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم.
خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من.
بهر صورت كار هام و رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم . وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند.
نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود.و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم.ضربه اي به شيشه ماشين ،من را به خودم آورد يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه.
منم كه گواهي نامه نداشتم.ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر.
طرف سروان بود سينه ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه ام همراهم نيست.الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم.همكار بازيگرمون دانش آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش.
بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم.
با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي واسادين.بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر ، بعد هم كارتم رو پس دادو يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه.
عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما ، رو ژنرال ميگذاشتي آب ميشد. چه برسه به يه جوجه سروان .
چند دقيقه اي طول كشيد تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه اي هاش به بيرون مدرسه ميكشه . يه بوق زدم .دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سو ار شد.
گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده .
نازنين سال دوم نطام جديد بود. رشته علوم تجربي .
ماشين رو روشن كردم وحركت كردم. وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازي ناگهان دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد.
من كه آن لحظه منتظر چنين كاري نبودم .نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود.اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم.
باز دست انداخت گردنم وگونه هام و بوسيد منم چند بوسه از سرش و موهاش وگونه هاش كردم .
بعد ازدقايقي رفت سراغ كيفش ويه دفتر رو از توي اون در آورد و دست من داد.
با كنجكاوي شروع به ورق زدن دفتر كردم . خداي من يه آلبوم بود از عكسهاي من. عكسهايي كه در زمان ها ومكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من ويا كس ديگري متوجه بشيم گرفته بود .
اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم.خداي من ...... نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت ومن...... منه احمق ، من...... لعنتي اينو نفهميده بودم.
من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم. سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه.
دستاش روگرفتم وگفتم نازنين من ، من مال تو ام ، تا ابد ، تا هر موقع كه تو بخواي. گريه نكن .خواهش ميكنم.و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم.
بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم.
نازي بايد به خونه ميرفت .البته منم قرار بود اون روز برم خونه اونا و وسايل مربوط به شب تولد امير رو كه مال من بود جمع جور كنم و ببرم خونه. واسه همين باهم قرار گذاشتيم . او نو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد ار يكربع برگردم.
همين كار رو كرديم.
وقتي من درزدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه ؟
من جواب دادم منم زن دايي ، احمد.
با خوشرويي جواب سلامم رو داد و در را باز كرد .وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمه.
به استقبالم اومدو منو برد به اتاق مهمون خونه.
بعد از كمي ، نازنين با يه سيني شربت وارد شدو سلام كرد انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم ، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم وجواب سلامش رو دادم وبعد از بر داشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم.
زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان وبابا اينا وبعد از حال خودم . در پايان هم گفت من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه .
اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده ،برادر زاده داره همه اش نقل زبونش تويي.گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بشتر دوست داره يا امير رو .
ماشا الله هم درسخوني، هم كار با ارزش ومهمي داري هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي ، اونم تو اين سن وسال، راستش دروغ چرا منم به مامانت حسوديم ميشه.
تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم.
من نه تا دايي داشتم كه هر كدوم شيش ، هفت تا بجه دارند.
بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم.
گفت اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته و بعد به به نازنين گفت مادر وسايل احمد جان رو نشونش ميدي.
بازم خيط كرده بودم، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم ميگذاشتم و از خونه دايي اينا ميزدم بيرون . اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد .نازنين گفت : ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه ؟ گفتم چطور مگه ؟ گفت راستش من ميخواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم.
زن دايي يه چشم غره اي به اون رفت و بعد گفت : اين حرف چيه دختر چرا مزاحم احمد جان ميشي شايد كاري داشته باشه.
فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم زن دايي ، من كه با شما تعارف ندارم .من امروز هيچكاري ندارم.واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين خانم رو ميبرم و خودمم برش ميگردونم.
زن دايي گفت آخه باعث زحمت ميشه ......
گفتم دست شما درد نكنه ، مگه ما اين حرفارو با هم داريم.
نازنين هم گفت پس من ميرم حاضر بشم. وفوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه.
منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازي.
وقتي نازي بر گشت. با كمك همديگه استريو وساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم.
وفتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم بابا تو ديگه كي هستي ؟ ولي خوب به موقع به دادم رسيدي.بازم داشتم خراب ميكردم.
اونم خنديد و گفت عاشق وبيقرار تو .
گفتم نه..... تو مالك قلب من .
و دستش رو توي دستم گرفتم .
با هرجون كندني بود امتحانات معرفي رو پشت سر گذاشتيم.البته بدون اغراق با جون كندن.
يواش يواش بوي عيد داشت ميومد.
توي اين مدت . تولد نازنين رو هم با يه جشن كوچيك و زيباي دونفره پشت سر گذاشتيم.
يه پسر خاله داشتم بنام داريوش كه خيلي با هم اياق بوديم . خيلي از برنامه هامون با هم بود. مدتي بود ازش دوري ميكردم دليلش هم اين بود كه خيلي تيز بود، اگه يكم دور و ور من مي گشت متوجه ماجرا ميشد .
از دهنش نگو كه لق مادر زاد بود. هيچ خبري رو بيشتر از چند دقيقه نمي تونست پيش خودش نگهداره. عين خاله زنكها كافي بود يه چيزي رو كشف كنه.عالم و آدم دنيا ميفهميدن.
اما بالا خره اتفاقي كه ازش ميترسيدم افتاد.تعطيلات عيد بالاخره گير آقا داريوش افتاديم.اينقدر به پرو پاي من پيچيد تا ته توي ماجرا رو در آورد.
ديكري كاري نمي شد كرد . فقط ازش قول گرفتم كه مرد و مردونه فعلا به كسي چيزي نگه.
اونم يه قول صد درصد داد و رفت دنبال كارش.
من ونازنين هم با هزار كلك وحقه به ملاقاتهاي پنهان خودمون ادامه داديم تا پايان هفته اول عيد
اما چشمت روز بد نبينه،
روز نهم فروردين بود من براي ديدن نازنين رفته بودم. بعد از ظهر كه برگشتم . مطابق معمول بعد از يه سلام وعليك كوتاه به اتاقم رفتم . البته جواب سلام ها امروز يه جور ديگه بود. اما من به روي خودم نياوردم.
چند دقيقه اي بيشتر نگذشته بود كه مادرم با اخمهاي تو هم وارد اتاق شد.
دوباره سلام كردم.
يه عليك سنگين بهم فهموند كه زبون بازي كاري از پيش نميبره پرسيدم اتفاقي افتاده.
مادرم نگاه معني داري به من كرد وگفت: اينو از شما بايد پرسيد.
من خودمو به اون راه زدم و گفتم من ؟ من چيكاره ام كه بايد از من پرسيد.
با لحن طعنه آميزي گفت: عاشق عزيزم ، عاشق.
اينو كه گفت وارفتم . فهميدم داريوش نامرد آخر بند و آب داده.
يه مكث كوتاهي كردم نميدونستم تا چه حد ماجرا درز پيدا كرده
واسه همين گفتم گناه كردم ؟
مادرم تير خلاص رو خالي كرد : نه عزيزم گناه نكردي ..... بعد با لحني عصبي ادامه داد: اما بفرماييد تشريف ببريد بالا منزل دايي جان ، خودتان جواب ايشان را بدهيد. منتظرتان هستند.
سرم گيج افتاد. نشستم رو تخت .....
مادرم بي اعتنا به من ادامه داد ، الان نازنين بيچاره داره هم به جاي خودش ، هم به جاي حضرت عالي جواب پس ميده.

اينو كه گفت : با عصبانيت گفتم مگه ما چيكار كرديم. مگه چه گناهي مرتكب شديم كه بايد جواب پس بديم خوب عاشق هم شديم مگه عشق گناهه ، مگه ما حق نداريم عاشق بشيم.... و همزمان اشك از چشمانم جاري شد.
مادرم در حاليكه سعي ميكرد نشون بده هنوز عصبانيه اومد چندتا آروم تو پشت من زد و گفت بلند شو خرس گنده .مرد كه گريه نميكنه خب عاشق شدين بسيار خب هركي خربزه ميخوره پاي لرزشم ميشينه. حالا به جاي اين ادا اطوارها بلندشو بريم خونه داييت بداد نازنين بيچاره برسيم.
اينو گفت اضافه كرد: من ميرم آماده بشم.
قبل ازاينكه از در خارج بشه گفتم بابا. گفت همه فهميدن پسر خنگ .آخه تو نميدوني اين خواهر زاده خل وچل من دهنش چفت وبس درست وحسابي نداره.
بلافاصله پرسيدم عصبانيه ؟
گفت كي بابات ؟
با سر تاييد كردم.
گفت از موقعي كه فهميده همه اش ميخنده .
نفس راحتي كشيدم . گفتم حد اقل تو اين جناح در گيري زيادي ندارم.
مونده بودم با دايي چه جوري رو برو بشم.
به درگاه خدا دعا كردم كه با نازنين برخورد تندي نكرده باشه.
ده دقيقه بعد منو مامان وبابا كه همه اش منو نيگاه ميكردو ميزد زير خنده از خونه خارج شديم.
بدستور مامان كه حالا فرماندهي عمليات رو بعهده داشت جلوي يه قنادي و گل فروشي نگهداشتم و اون رفت يه دسته گل و يك جعبه شيريني خريد و برگشت تو همين فاصله پدرم سرش آورد درگوشم و گفت : خوشم اومد. درست دست گذاشتي گل سرسبد .
گفتم بابا چي ميگي ؟
گفت نترس من باهاتم. هواتو دارم. انتخابت بيسته.
بابام و تا حالا اينقدر شنگول نديده بودم.يه كم ته دلم قرص تر شد . اما هنوز نگران نازنين بودم بالاخره رسيديم پشت در خونه دايي اينا مامان دستش رو گذاشت رو زنگ و فشار داد.
+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 23:9  توسط mr.el  | 

داستان عشق قسمت دوم و سوم

خداي چه كنم؟..... بايد رفت......... اما كو پاي رفتن ؟..........
كجا ميشه رفت بدون دل ؟.........................
چگونه ؟....... اون هم بدون دلدار ؟...........
چشمان نازنين التماس ميكرد.......... نرو ........ واين غصه ام را بيشتر ميكرد.....
دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان .....نرو.......
پاهام توان حركت را نداشتن........
اما بايد ميرفتم . ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري . خب يه استراحتي همين جا بكن . فردا هم كه جمعه است وتعطيل.
پاهام شل شد. به تعارف گفتم : نه بايد برم.......(اي لعنت بر اين تعارفات)...... بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت : هر جور راحتي.
انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن . و ا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم . خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم
سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو رو ي فرمون گذاشتم اصلا" قدر ت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا" حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير ميشدم به طرف پايين . راهم رو به طرف خيابون پهلوي وسپس اتوبان شاهنشاهي كج كردم (ما اونموقع هنوز تو سي متري نارمك مي شستيم)
اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد .
در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم. مثل بچه آدم . جوري كه اصلا" از من بعيد بود .
تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم . ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگير .......
سلام كردم........
جواب سلامم رو داد و گفت :‌ چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا" متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم.
ادامه داد : مهموني ديشب خوش گذشت .گفتم بد نبود
پرسيد: كي اومدي خونه ؟
گفتم : الان.....
يه نگاهي به من كرد وگفت : پس خيلي خوش گذشته .... خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب . خيلي زود خوابم برد
نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت : بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........
بعد اضافه كرد ، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن......حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه ؟
با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه .......پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد.....گفت نه......
پرسيدم هيشكي ؟......
گفت : اصول دين ميپرسي ؟ و ادامه داد. گفتم نه...... فقط.......
گوشام تيز شد.
فقط چي ....
فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه.....بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت......
اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد . نازنين بود زنگ ميزد .......
بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم.به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم.
با بغض گفت : كجايي ؟
گفتم : به خواب مرگ فرو رفته بودم
دستپاچه گفت : خدا نكنه
گفتم الان حالم از صدتا مرده ام بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد .
نازي گفت : احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم .تو رو خدا ، ....تورو ..... خدا هرجوري ميتوني خودتو به من برسون .
بهش گفتم : منم مثل تو . بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم.
با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم .كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت : شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم . تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي هم خونه اي خوابي . يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم . تازه بخشش از بزرگونه.
خنده اي كرد وگفت : برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي ،برو .....برو كه طرف منتظره ........
بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد........

از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل تجريش حركت كردم.
جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ .
اصلا" جاي سوزن انداختن هم نبود .مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم .كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه.نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه.
وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به طرف خيابون پهلوي ، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم.اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم . سر سه راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم.
نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.
با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم.
دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار او ن بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت.
موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود .صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته،نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش ، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود .عين موهاش. قد بلد بود،تقريبا" هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود.
بغلش كردم.گفت احمد من ميترسم.
در حاليكه توي بغلم ميفشردمش ،پرسيدم ، از چي ؟
از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه اش خواب وخياله و تو مال من نيستي.
سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني .اونهم من رو ميبوسيد . بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم : چشماتو باز كن.
چشماش رو باز كرد.گفتم خب : خوابي ؟
گفت : نه .
دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم : مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.
تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر ونيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه ، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم.از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي ، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود . اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود .

دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم . ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا " يكي بود.
تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم.
نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد .
اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت : كي مياي پيشم.
آدرس دبيرستانشون رو گرفتم و بهش گفتم ساعت ۱ فردا خودم ورو بهش
مي رسونم.

فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده . اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت
خدايا چيكار بايد بكنم . تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 23:8  توسط mr.el  | 

داستان عشق قسمت اول

سلام به همهی دوستان امروز یه داغستان خیلی توژ عشقولانه ولی غمگین و در عین حال زیبا رو براتون تو چند قسمت میذارم

 

قصه عشق(رماني از صلاح الدين احمد لواساني - هندي)
دوستان جوان سلام
از امروز تاپيك قصه عشق رو استارت ميكنم.
اماقبل از اينكه به قصه بپردازم ، توضيح چند نكته رو لازم ميدونم.
اول : اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم.
دوم :بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا" تغيير كرد . اما بعلت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت . اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديميم كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است.
سوم : من در هنگام باز نويسي اين قصه كه هنوز هم ادامه دارد .ديوانه وار گريه ميكنم. در خواب وبيداري با من است و هر لحظه را كه براي شما مينويسم زندگي ميكنم و بعد مينويسم. در طول يكماه گذشته كه اينكار را شروع كرده ام كم پيش آمده صبحي از خواب بر خيزم و متكايم از اشگ كاملا" خيس نباشد. اميدوارم بتوانم اين احساس رو در لابلاي كلمات به شما منتقل كنم. اگر عاشق هستيد .اگر دل به دلداري سپرده ايد با من هم آوا شويد بخوانيد اين قصه تلخي ها و شيريني ها را و با من در مورد آن سخن بگوييد.
از احساستان. از دل سوخته تان .حتي اگر دوست داشتيد از داستان عشق خودتان .چه باك شايد روزي قصه عشق شمارا نوشتم.
چهارم : ممنون خواهم شد ضمن درج نظرات خودتون در ذيل هرفصل داستان . احساستان رابرايم پي ام كنيد .تا بعنوان يادگاردر مخزني گردآوري نموده و در مقدمه يا موخره كتاب از آ ن استفاده نمودم
با سپاس بيكران
هميشه عاشق باشيد.

 نگاه
×××××××××××××


ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.
بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي ,كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد . درست چند ساعت قبل از جشن.
من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم : من ميرم خونه . يه دوش ميگيرم . لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم .
امير با اصرار ميگفت : تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست .
من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم.
راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم ،
به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود ، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم.
چون قبلا" تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن ،عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا" خريده بودم . گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود ، جوري كه . من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.
راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه .
بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم.
نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن .
من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد .حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني . البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن . به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام
سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن . داد دست من . منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.
همه ميدونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي مشروب .اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن.
بهر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود .
يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود .
در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت : من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين.
راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي .پس چرا بدست من نرسيده . بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم . كه گفت : فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم .تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به
رقصيدن.
هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........
سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد....ستار مي خوند
آه اي رفيق
آه اي رفيق
نان گرم سفره ام را
باتو قسمت كردم اي دوست
هرچه بود از من گرفتي
غير آه سردم اي دوست

آه اي رفيق
آه اي رفيق

من و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور ورمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم : من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت : من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....
دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم.در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد.

نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازه
نازي ناز كن كه دلم پر از نيازه
شب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي ره
هر غم پنهون تو يه دنيا رازه...
منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفته


بله اسير شديم و رفت
اسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد
ما اصلا" متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره . بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند. جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا" اونجا نبوديم ، كجا بوديم ؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا ، تو آسمونا ، تو كهكشون ، نميدونم ، توصيفش خيلي مشكله.
بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.
دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.
اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود.
واقعا" عجب چيزي اين عشق .
يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور ، اين همه عشق.
داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم.برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم.. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.

در حاليكه سر نارنين رو روشونه ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست .سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم : گريه ميكني.
بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم ؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني ؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو ؟وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره ؟
چند بار با خودم گفتم , غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار ......
براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشماشو بست وسكوت كرد ، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و..........
ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم.تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد .
هيچكس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت .
هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد .
اونشب فقط من ،نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت .
و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 آبان1386ساعت 22:43  توسط mr.el  | 

اگر چنين هستيد؛ ازدواج نکنيد!

اگر چنين هستيد؛ ازدواج نکنيد!


1 ) اگر در خانواده پدري و زندگي مجردي خود، مسئوليت کاري را به عهده نمي گيريد يا در مسئوليت محوله تعلل مي ورزيد. (تنبلي و بي مسئوليتي)

2 ) اگر با پدر، مادر، برادر و خواهر خود ( که به نظر شما غيرمنطقي بوده يا اخلاق دلخواه شما را ندارند) ارتباط سازنده و راضي کننده نداريد و نتوانسته ايد تعامل قابل قبولي ايجاد نماييد. (عدم تعامل و ارتباط اجتماعي صحيح با ديگران)

3 ) اگر در زندگي، مرتب شغل خود را عوض کرده ايد، با دوستان زيادي به خاطر مشکلاتي قطع رابطه نموده ايد، رشته تحصيلي خود را تغيير داده يا ترک تحصيل کرده ايد، علائق خود را نيمه کاره رها کرده ايد و ثبات فکري، احساسي و رفتاري نداريد. (عدم ثبات فکري، احساسي و رفتاري)

4 ) اگر تصور مي کنيد ; افکار، احساس و رفتار همسرتان را در آينده به دلخواه خود تغيير مي دهيد. (خطاي شناختي)

5 ) اگر به دنبال همسر مناسبي هستيد به نحوي که در زندگي مشترکتان در آينده با هيچ گونه مشکلي مواجه نشويد. (خطاي شناختي)

6 ) اگر در پي کسب لذت و علائق خود، کارها و مسئوليت هايتان بر دوش ديگران قرار مي گيرد. (اصالت لذتو عدم مسئوليت پذيري)

7 ) اگر فقط منطق و طرز نگرش خويش را قبول داريد و در برابر ديگران حالت دفاعي يا حالت تهاجمي مي گيريد و قادر به درک افکار، احساس و رفتار ديگران نيستيد. (واکنش دفاعي و خود ميان بيني)

8 ) اگر نقاط ضعف و نقاط قوت خود را به صورت شفاف نمي بينيد. (عدم خودآگاهي)

9 ) اگر تا کنون با نظرات، انتقادات و پيشنهادات ديگران، تغييري در رفتار هاي شما ايجاد نشده است. (عدم مديريت خود يا خود مديريتي)

10 ) اگر مسائل کاري شما مانع ارتباط دوستانه، و ارتباط دوستان شما مانع ارتباط صميمي در خانواده (خانواده پدري) مي شود يا مسائل و مشکلات شخصي شما در تمام حوزه هاي زندگيتان تاثير مي گذارد و درهم تنيده مي گردد. (مشکل در تقسيم وظايف و تعارض نقش ها)

11 ) اگر به هيچ وجه قادر به تغيير برنامه هاي از قبل طراحي شده خود نيستيد (حتي اگر شرايط تغيير کند) و بسيار متعصب، خشک و غيرقابل انعطاف هستيد. ( عدم انعطاف پذيري لازم)

12 ) اگر قادر به درک احساسات، رفتار و افکار خانواده، دوستان و همکارانتان (که متفاوت از شما عمل مي کنند)، نمي باشيد. (عدم اگاهي اجتماعي)

13 ) اگر بيشتر به جاي گوش کردن، صحبت مي کنيد و بيشتر از آنکه سعي کنيد ديگران را بفهميد، سعي داريد که ديگران شما را درک کنند. (عدم مديريت رابطه)

14 ) اگر بسيار هيجان طلب هستيد و صرفا، هيجانات شما را به سويي مي کشاند و قادر به تعويق انداختن خواسته هايتان نيستيد. (خود يا اگو ضعيف، هوش هيجاني پايين)

15 ) اگر براي رفتار، احساس و گفتار خود روش و برنامه اي نداريد و منفعلانه و واکنشي نسبت به ديگران عکس العمل نشان مي دهيد. (رفتار بي تعقل يا انعکاسي، مشکل در شيوه حل مسئله)

16 ) اگر عادت داريد به جاي حل مشکلات از آنها فرار کنيد يا اجتناب بورزيد يا واکنش شما به مسائل بي تفاوتي هست. (پاسخ اجتنابي به رويدادها)

17 ) اگر در آينه نگاه ديگران، شما فردي غرغرو، سرزنش گر، وابسته، احساساتي، بدبين، گوشه گير، پرخاشگر، دمدمي مزاج، خودخواه، گوشت تلخ، غمگين يا تکانشي (کسي که يکباره بدون مقدمه و از روي احساس دست به عملي مي زند و پيامدهاي آن را نمي سنجد) به نظر مي آييد. (اختلال شخصيت)

18 ) اگر فکر مي کنيد، از ميان چند ميليارد ساکنين کره زمين، فقط و فقط يک شخص مناسب شماست و ارزش ازدواج دارد و در غير اين صورت زندگي شما بي معنا شده و بايد بميريد يا تا آخر عمر مجرد بمانيد. (خطاي شناختي، عدم کنترل احساس، هوش هيجاني ضعيف)

19 ) اگر بدون اينکه خود را دقيقا ارزيابي کنيد و بشناسيد، دنبال همسر مناسب مي گرديد. ( عدم شناخت خود)

20 ) اگر وضعيت فعلي تان راضي کننده نيست و براي رهايي و فرار از موقعيت، اقدام به ازدواج مي کنيد. (مشکل در شيوه حل مسئله)
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 22:5  توسط mr.el  | 

20حقیقت خواندنی جهان

20حقیقت خواندنی جهان

 

1- گذاشتن گوشی هدفون در گوش به مدت یک ساعت باعث می شود باکتری های

 گوش شما 700 برابر شود.
 
2- مردان بهتر از زنان می توانند نوشته های ریز را بخوانند ولی شنوایی خانم ها

بهتر از آقایان است.
 
3- قلب یک زن تندتر از قلب یک مرد می تپد.
 
4- اگر تخم مرغ در آبی که محلول شکر در آن وجود دارد قرار بدهیم ، تخم مرغ در

 آب شناور می شود.
 
5- اگر کسی بخواهد یک بار دور ساختمان پنتاگون ( وزارت دفاع آمریکا ) بزند

باید حدود 15 دقیقه زمان بگذارد.
 
6-خوک ها به دلیل شرایط فیزیکی بدن نمی توانندبه آسمان نگاه کنند.
 
7- کار گذاشتن تله موش در ایالت کالیفورنیای آمریکا برای داشتن مجوز شکار

ممنوع است.
 
8- روز 22 ماه می در آمریکا شاهد کمترین میزان تولد در این کشور است.
 
9- یک عطسه می تواند با سرعتی حدود 1000 مایل در ساعت حرکت کند.
 
10- پرنس چارلرز و پرنس ویلیام ( جانشینان احتمالی ملکه انگلیس ) برای

 رعایت جوانب احتیاط در صورت سقوط هواپیما ، هرگز در یک هواپیما سفر

 نمی
کنند.

 

11- چتر نجات قبل از هواپیما اختراع شده است.
 
12-تعداد فیلم های تولید شده در سینمای هند از فیلم های تولیدی در هالیوود

بیشتر است.
 
13- مشهورترین و پر تعداد ترین اسم در جهان « محمد» است.
 
14- اولین تلفن همراه در سال 1924 اختراع شد.
 
15- « ولوو» مارک معروف کامیون ها و ماشین های سواری به زبان ایتالیایی به

 معنی « در حال حرکت هستیم»
 
16- زبان قوی ترین ماهیچه در بدن انسان است.
 
17- مطابق قوانین آمریکا در آگهی های تبلیغاتی مشروبات الکلی ، کسی حق

ندارد یک فرد را در حال نوشیدن این مشروبات نشان می دهد.
 
18- مصریان باستان روی بالش هایی که از سنگ درست شده بود می خوابیدند.
 
19- تا سال 1960 مردهایی که موی سر بلندی داشتند اجازه ورود به منطقه «

دیزنی لند » ( استودوی والت دیزنی ) در آمریکا را نداشتند.
 
20- چربی بدن انسان برای ساخت 7 قالب صابون کافی
است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 21:58  توسط mr.el  | 

چرا عاشق مي شويم؟

 

چرا عاشق مي شويم؟

باور عوام بر این اساس است که انسان ها به سوی افرادی کشیده می شوند که از نظر روحی شباهت هایی با آنها دارند؛ البته در این میان جذابیت فیزیکی نیز نقش مهمی را بازی می کند. پائلو هال، روانکاو مسائل خانوادگی به ما می گوید که چرا افراد همیشه عاشق یک سری تیپ های خاص می شوند و تیپ های دیگر برایشان جذابیتی ندارند.
در برخی از روابط گاهی اوقات مشاهده می شود که تمام دعواها تنها از سوی یکی از طرفین شروع می شود. در چنین حالتی یک نفر هست که همیشه آتش به پا می کند و دیگری با حفظ آرامش، مانند آبی بر روی آتش عمل می کند. شاید هر دوی آنها احساسات واقعی خودشان را درک نمی کنند، اما در کنار یکدیگر احساس خوشبختی می کنند. به هر حال همه روزه زوج های مختلف این مسئله را به شیوه های متفاوت تجربه می کنند. این احساس یکی شدن چیزی است که هنری دیکس – رواندرمانگر و مشاور خانواده - از آن به عنوان پیوندی در ضمیر ناخودگاه یاد می کند.

پیوند ناخوداگاه
هر یک از افراد دارای پیش زمینه های روانی مخصوص به خود هستند. همه ما در ذهن خود جزئيات تجربه ها و خاطرات گذشته را ذخیره کرده ایم. افرادی که ما جذب آنها میشویم پیش زمینه ای در ذهن خود دارند که مکمل پیش زمینه ذهنی ماست. انسانها به دنبال شباهت ها هستند اما در عین حال چیزی که بیش از همه آنها را جذب طرف مقابل می کند، تفاوت هاست.

جذب شخصیت مخالف شدن
خاستگاه این پیوند ناخوداگاه یافتن کسی است که مکمل شخصیت فرد باشد. شاید در ظاهر شباهت هایی به شما داشته باشد، اما در حقیقت این تفاوت های ذاتی است که شما دو نفر را به یکدیگر علاقمند می کند. اغلب افراد در پی یافتن کسی هستند که بتوانند از او چیزهایی یاد بگیرند.
یک شریک ایده آل فردی است که با مشکلات زندگی مشابه دست و پنجه نرم کرده باشد، اما راه متفاوتی برای فائق آمدن به آنها پیدا کرده باشد و کلاً زندگی خود را به شیوه دیگری اداره کرده باشد. اگر بتوانید نیمه گمشده خود را پیدا کنید، از نظر روانی می توانید بهترین ارتباط را با او برقرار کنید.
هر چند هیچ رابطه ای شبیه دیگری نیست اما روانشناسان به شباهت هایی میان برخی از این پیوندهای ناخوداگاه رسیده اند. آیا تا کنون شما متوجه این امر شده اید؟
در این قسمت مرور کوتاهی بر روی برخی از تیپ های متفاوت روابط دو طرفه داریم:
والد و فرزند– این نوع ارتباط عموماً بر پایه استقلال و اطمینان بنا نهاده می شود. تحت این شرایط، یکی از شرکا برای حل مشکلات و مسائل، به شیوه یک کودک رفتار میکند. او بر این باور است که اگر احساس ناامنی، وابستگی و نیازمندی از خود نشان دهد، طرف مقابل همچنان به دنبال او می آید و او را حمایت خواهد کرد. از سوی دیگر شریک دوم نیز نقش والد را بازی می کند. وی با این کار به نیازهای شخصی خود بی توجهی کرده، از خود استقلال نشان می دهد و به این ترتیب نیازهای فرد مقابل را برآورده میسازد.
ارباب و برده – در این نوع رابطه زوجین بر سر مسائلی نظیر قدرت و اختیار و کنترل رابطه مشکل دارند. همیشه یکی از طرفین از اینکه بخواهد به حرف های طرف مقابل گوش دهد احساس خوبی پیدا نمی کند. تحت این شرایط به او احساس ناامنی بسیار زیادی دست می دهد، به همین دلیل قدری ریاست طلب شده و اداره تمام امور خانوادگی را به عهده می گیرند. طرف مقابل هم که از به عهده گرفتن هر گونه مسئولیتی وحشت دارد، پا فراتر از مرزهای تعیین شده نمی گذارد و کنترل همه امور را در اختیار همسر ریاست طلب خود قرار می دهد.
خواهان و دوری کننده – در این حالت هر دو نفر از صمیمت بیش از اندازه می ترسند، اما باز هم مثل سایر موارد فوق در کنار هم احساس خوشبختی می کنند. توافق بازگو نشده آنها این است که یکی باید دائما در حال تعقیب دیگری باشد. وی همیشه به طرف مقابل غر می زند و صمیمیت بیشتری را از او طلب می کند، این در حالی است که طرف دیگر همیشه به نحوی در حال فرار از شریک خود می باشد. تعقیب و گریز آنها به دور محور یک دایره است.
بت و بت پرست – یکی از طرفین دیگری را مانند یک بت بزرگ می کند و سپس به پرستش او می پردازد. هر دو نفر به طور ناخودآگاه با هم توافق می کنند که این بازی را ادامه دهند.
دو تیپ رایج دیگر نیز در روابط میان خانم ها و آقایون وجود دارد؛ کسانی که در این دو گروه قرار می گیرند معمولاً مشکلات یکسانی دارند و برای حل مشکلاتشان نیز راه حل های یکسانی پیدا می کنند.
کودک در آشیانه– مطمئنم که تا کنون با چنین تیپی برخورد زیادی داشته اید. آنها شبیه به یکدیگر هستند و اغلب لباس های مشابهی می پوشند. سرگرمی های یکسانی دارند و از همه مهمتر از چیزهای یکسانی بدشان می آید. آنها تلاش میکنند تا هر چیز بدی را از رابطه ایده آلشان دور نگه دارند و سعی دارند تا در مقابل دنیای بزرگ و بد خارجی ایستادگی نمایند.
سگ و گربه– ظاهراً به نظر می رسد که بهتر بود این دو نفر هیچ وقت یکدگیر را ملاقات نمی کردند. آنها دائماً بر سر مسائل مختلف با یکدیگر جر و بحث و دعوا دارند. همیشه جبهه جنگ را حفظ می کنند و اینطور نشان می دهند که به هیچ وجه تمایلی به ایجاد صمیمیت ندارند.
شاید احساس کنید که در رابطه شخصی شما قدری از تمام تیپ های متفاوت وجود دارد. همچنان که رابطه به جلو پیش می رود، طرفین دخیل نیز از نظر روحی و روانی رشد می کنند و بدیهی است که الگوی های رفتاری آنها با گذشت زمان تغییر می کند. به عنوان مثال در زمان بیماری و آسیب دیدگی ممکن است طبق الگوی والد و فرزند عمل کنید. همچنین اگر در رابطه خود تولد یک کودک پیش بیاید، ممکن است والدین طبق الگوی رفتاری کودکی در آشیانه عمل کنند.

ارتباط خوب و بد
هر ارتباطی که با دیگران برقرار می کنیم ابتدا به ساکن به منظور محافظت شخصی در برابر ناراحتی هاست. بسیاری از زوج ها تا زمانیکه مسئله ای پیرامون جدایی شان رخ ندهد، متوجه پیوند ناخودآگاهی که با یکدیگر دارند، نمی شوند. همه ما رشد می کنیم و به بلوغ فکری دست پیدا می کنیم. خواستهایمان به مرور زمان تغییر می کنند و نیاز داریم که رابطه مان نیز به مثابه آن عوض شده و با آن تغییرات سازگاری پیدا کنند.
مشکل اساسی زمانی ایجاد می شود که یک یا هر دوی طرفین احساس کنند نمیتوانند عواطف خود را به درستی به طرف مقابل بروز دهند و از الگوهای رفتاری استفاده می کنند که برای رابطه آنها تاریخ گذشته محسوب می شود.

راهنمایی بیشتر
اگر با خواندن این مقاله به این نتیجه رسیدید که با شریک زندگی خود دچار مشکل هستید، سعی کنید با او پیرامون این مطلب بحث و گفتگو نمایید. شاید به مشاوره و روانشناس نیز احتیاج پیدا کنید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 21:49  توسط mr.el  | 

بازگشت به دنیای وب

سلام

امیدوارم که حال همه خوب باشه من بعد از مدتهای مدیدی دوباره برگشتم به دنیای وب نمیدونم بعد از چند وقت شده اما اینو خوب میدونم که خیلی دلم برای وب تنگ شده بود.

از امروز میخوام چیزای جدیدی رو بنویسم  نمیدونم چی؟؟؟ اما شاید داستان زندگی دختری رو که خودم میشناسمش و.........

منتظر باشین که زود میامو مینویسم

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آبان1386ساعت 21:34  توسط mr.el  | 

پلیس راه

با سلام به همه ی دوستان

حال همه خوبه؟؟؟؟؟

من الان اصفهان هستم و فردا صبح قرار که تقسیم بشیم و به احتمال ۹۹٪ پلیس راه هستیم خلاصه اگه گذرتون به اصفان افتاد و پلیس راهی که من توش بودم اگه ادرس وبلاگه منو بگین حله!!!!!!!

امیدوارم که همتون موفق باشید

مواظب خودتون باشید

خداحافظ 

+ نوشته شده در  شنبه 26 خرداد1386ساعت 19:24  توسط mr.el  | 

درجه

سلام به همه

امیدوارم که همه خوب باشین؟؟؟؟

من دوره آموزشم تموم شده البته هنوز توی پادگان هستم البته نه اون جای قبلی الا اومدم اراک آخه دوره کد خوردیم و اومدیم یه آموزش یک ماه ببینیم بعدشم بشیم افسر راهنمایی و رانندگی!!!!!!!

الان هم اومدم مرخصی شهری چند ساعت

خلاصه خواستم بگم حواستون به خودتون باشه که اگه دیدمتون جریمتون میکنم

موفق باشید

فعلا خداحافظ تا بعد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اردیبهشت1386ساعت 18:4  توسط mr.el  | 

مرخصی

با سلام به همه دوستان

امیدوارم که حال همه خوب باشه

من اومدم مرخصی امروز چهارشنبه مورخ ۵/۲/۱۳۸۶ ساعت ۳:۳۰ اومدم مرخصی و تا ۷ ساعت ۷ عصر مرخصی هستم

راستش خیلی دوست دارم که زود زود بیام و آپ کنم اما نمیشه چیکار کنم!!!!!!!!

من ۱۵/۲/۱۳۸۶ سردوشی میگیرم و ترخیص میشم

امیدوارم که همتون خوب و خوش سرحال باشید

به امید موفقیت شما در تمامی مراحل زندگی برای شما

خداحافظ تا مرخصی بعدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 اردیبهشت1386ساعت 21:9  توسط mr.el  | 

سربازی

سلام به همه

خوبین همگی؟

یه خبر براتون دارم

امروز ۱۰ اسفند ۱۳۸۵ دقیقا ۱۰ روز دیگه باید برم خدمت

من نمیخوام برم

مشکل اینجاس که افتادم یه جای بد. هرکی رو میبینم میگه خیلی بده این از آموزشی مشکل بعدی اینجاس که تقسیماشم بده یعنی جای بد می ندازنت

اگه شد و حال داشتم عکسای کچل کردنمو میذارم تو وبلاگ

امیدوارم که همتون خوب باشید و به همتون خوش بگذره

دوستون دارم

خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 اسفند1385ساعت 19:25  توسط mr.el  | 

وطن پرست

سلام

خوب هستین همه؟

امروز می خوام یه چیزی بگم که آخر احترام به وطن و یه جورایی آخر بازگشت به تاریخه وطن و حس وطن پرستی بازم تاکید میکنم که فقط احترام به وطن و احترام به گذشته و تازیخه وطنمه فقط همین

 دوستان گرامي زياد با والنتاين جلو نرين . چون شما يک ايراني هستيد . پس منتظر روز عشق ايران باستان که روز(سپندار مذگان) نام دارد باشيد . همه ما بايد در اين روز عشقمان را ياد کنيم . 29 بهمن روز سپندار مذگان است . شما هم اين روز رو به عشقتون تبريک بگين . چون تاريخ اين روز به 10 هزار سال قلب از روز والنتاين ميرسه . ايران من پاينده باد . پيشاپيش هم اين روز رو به همه تبريک ميگم

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 19:7  توسط mr.el  | 

سلام

با سلام به همه ی دوستان

امیدوارم که همه خوب باشین؟

راستشو بخاین من اصلا حالام خوب نیست این یه مدت هم که نبودم به خاطره این بود که همش دکتر بودم متاسفانه چیزی رو که فهمیدم بد جوری داغونم کرد

بعدا همه چیزو کامل براتون میگم و میگ که چی شده فقط برام دعا کنید چون دکترا ازم قطع امید کردن

مواظب خودتون باشید

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1385ساعت 18:56  توسط mr.el  | 

نامه عاشقانه

سلام

خوبین ؟؟؟؟؟

این نامه ایی که میخوام براتون بذارم آخرین دست نوشته دختری که برای عشقش نوشته بود و بعد از نوشتن نامه برای همیشه با زندگی وداع کرد

وقتی خودتون بخونید از عشقی که نسبت به اون داشته شگفت زده می شید  و برای این که دیگه اون زنده نیست افسوس می خورید

نامه هاي عاشقانه من به ماني: نامه آخر، نامه وداع!
به نام خداي نامهرباني ها
سلام ماني قشنگ ولي نامهربان من!
منم الناز، کسيکه با نام تو جان گرفت و زندگي را در چشمان مهربان فريبنده ي تو معنا کرد!
منم عاشق تو، کسيکه برگهاي سرنوشت را با تک تک واژه هاي گوش نواز و طنين دلنشين کلامت ترسيم کرد..........
و اينک اين منم زني تنها در آستانه فصلي سرد.......
تو با تمام مهرباني هايت مرا رها کرده اي در کوله باري از غم، کاش مي دانستم گناه من در اين بازي چيست؟ جرم من فقط دوست داشتن و عاشق شدن تو بود!
جرم من آيا اين بود که با تو اي تک سوار دلبري ها، لحظه لحظه زندگي کردم!
ماني خوبم، آيا مجازات من که با دو هجاي نامت، دم و بازدم را احساس کردم و از حيات و از بودنم و از بودنت لذت بردم اين است؟
گل من! نمي دانستم که عشق و دوست داشتن با معيارهايي چون تضاد طبقاتي، موقعيت اجتماعي، مخالفت هاي خانوادگي، تقدس و حرمتش شکسته مي شود.
ماني عزيزم! چگونه مي تواني مرا فراموش کني، مني که نخستين طپش هاي عاشقانه و دلهره هاي ديدار و لذت دوست داشتن را با تو تجربه کردم.
من اولين بار که سراسر وجودم از عشق تو گر گرفت دستان تو را لمس مي کردم.... اولين نگاه، اولين احساس، اولين بوسه........ يادت هست!!
تمام لذت هاي با هم بودن و احساسات من با تو بود، من با صداقت و ايمان کامل تو را و قلبت را پذيرفتم و بدان تا زماني که جان در بدن دارم هم چنان دوستت خواهم داشت و خدا که شاهد تمام لحظه هاي من و تو بوده است خوب مي داند که من چه انديشيده ام و چه نيتم بوده است و چقدر دوستت داشتم!
نمي خواهم تو را به ماندن و دوست داشتن مجبور کنم چون من آنقدر تو را دوست دارم که وقتي مي بينم آرامش تو بي من تامين مي شود از دل و وجود خودم مي گذرم تا تو خوشبخت زندگي کني!
ماني نازنينم! فقط بدان قلب آدمي با يک نفر تکميل مي شود و با يک نفر به آرامش دروني مي رسد نه با چند نفر!
خوب من کاش فقط مي دانستم من که فقط به تو محبت و مهرباني و دوست داشتن بي حد و حساب و بي توقع هديه کردم چرا تو بي وفايي و بي اعتنايي را به من پيشکش کردي؟!
بهترينم ماني عزيزم! من تو را با تمام مهرباني هاي دروغينت! و بي اعتنايي هايت و خيانت هايت! و بي وفايي هايت دوست داشتم و دارم و اميدوارم خوشبخت باشي.
امروز روزيست که احساس خفه شدن و غرق شدن در مرداب دوست داشتن دارم هيچ وقت فکرش را هم نمي کردم روزي صداقت من اينگونه پايمال شود و محبت من بي جواب بماند.
نمي دانم چرا با من اينکار را کردي فقط مي خواهم از ژرفاي وجودت مرا درک کني و بداني من در دل چه کشيدم.
من اگر تو را دوست داشته باشم يا از نفرت پر باشم زندگي مي گذرد، خورشيد هر روز طلوع مي کند،.......
ولي در اين ميان يک چيز را براي هميشه باور کن و ايمان بياور....... که صداقت من روزي گريبانگير تو خواهد شد و خداوند عادل بين من و تو حکم خواهد کرد... روزي خواهي فهميد من چه مي گويم که............
خوب من ، ماني دوست داشتني من دوستت دارم و اميدوارم خوشبخت شوي، هيچ زمان مزاحمت نمي شوم، خوش باش!
فقط در تعجبم تو که مي دانستي و ديده بودي که من بي تو نمي توانم زنده بمانم (خودکشي) چگونه باز مرا رها کرده اي نمي دانم بعد از تو چگونه زمان خواهد گذشت............
مثل هميشه با اشک چشمان هميشه ترم و لرزش دستانم در برابر نام بزرگت در قلب کوچکم مي نويسم .. براي آخرين بار مي نويسم
دوستت دارم خدانگهدار
آنکه درکش نکردي و در اوج دوست داشتن تنهايش گذاشتي
الناز

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 22:5  توسط mr.el  | 

نمیدونمممممممممممممممم

سلام به همگی

خوبین که؟؟؟؟؟؟

امروز بعد از چند وقت اومدم آپ کنم  چند تا متن جالب میذارم که واقعا ارزش خوندن دارن پس از دستشون ندید

مواظب خودتون باشید

تا بعد خداحافظ

امام زمان

آرزوهاى سپيد
 
امروز قصه سفر را از آغاز دوره كردم، از آغاز تا پايان فقط يك خط سرخ بود، به سرخى خون تو كه در ميان خاطراتم خطى داغ از خود به جا گذاشته است. اما توى اين خط داغ، يك دنيا صحبت عاشقانه است كه نمى‏توانم به زيبايى آن چه كه هست تفسير كنم كه يك كهكشان آرزوهاى سپيد در كالبد دارد. اگر تو شكافى در آن به وجود بياورى يك آسمان شكوفه خواهى ديد و بعد يك دريا احساس از آن تو خواهد بود؛ مثل يك گنج هفت كليد است كه هر كليد نام تو و ياد توست.
اى عزيز! سالهاست تو را مى‏شناسم؛ نمى‏دانم صداى لطيف تو را كى شنيدم كه اين چنين عاشق زارت شدم، مانده ‏ام اگر تو را با چشم ببينم با عشقت چه خواهم كرد.
آن وقت كه مرگ گل و مرگ برگ اتفاق مى‏افتد و هيكل نازنين تمام ياس هاى عالم شاپرك‏ وار مى‏فرسايند آن وقت كه بيدها بوى اشك پرنده را به خود مى‏گيرند مى‏خواهيم كه بيايى، تمام دنيا با يك كهكشان احساس به تو خواهند گفت كه بيايى تا اميدشان به ياس دچار نشود.
نگذار تا احساس هاى زشت، عشق تو را از من بربايند كه نااميدى امانم را ببرد. منتظرم تا دست تو تمام دردهايم را از جسم و روحم بزدايد. منتظر لطيف‏ ترين حرمت الهى خواهم بود، منتظر سپيدترين دست ‏بشر، طولانى‏ترين آرزو و خوشبوترين نسيم الهى.
آمدم، در زدم در را باز كردى اما چرا به اين زودى رانديم؟ چرا جسمم دست نوازشگر تو را حس نكرده؟ چرا تا به حال يك قطره در انتظارت ذوب نشدم؟ مى‏دانم كه ابليس وجودم با بى شرمى دلم را از آن خود كرد و برايم چيزى نماند جز كبر و آن هم رهايم كرد، حال هيچم؛ بدون تو و بدون عشق تو. آن روز كه عشق را قسمت مى‏كردى نبودم، اما از راهى دور، دستانم دراز بود؛ آسمان نمى‏باريد اما زمين ‏تر بود.
از زمان اولين گريه‏ام تا به حال عشق تو را در من تزريق كردند؛ اما حال شك، تكه تكه عشقت را از قلبم مى‏ربايد. صدايت مى‏زنم، بشنو، فرياد مى‏زنم با جانم، دلم با گلويم هم آوا مى‏شود كه اى منجى! اى سوار سبز پوش جلگه هميشه سبز، كاش تو مى‏ماندى!
آن روز كه از كنارم گذشتى از خاطر نمى‏برم كه نسيم، بوى خوش پاكى‏ات را سالهاست كه برايم هديه مى‏آورد.
دلم مى‏خواهد با اشك نامه‏اى به پنهانى تمام رازهاى عالم بنويسم، بعد دستى گرم از جنس لطيف تو هويدايش كند كه نامه از آن من است، كه من عاشق ‏ترينم. آه اگر مى‏دانستى كه چقدر به عشقى چون تو مى‏بالم يا صاحب الزمان .

 

 

چند بهانه ي دخترا
1. فاصله سنيمون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي) 2. من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي) 3. من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره) 4. تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم) 5. من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم کردم) 6. ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير) 7. من هميشه نماز مي خونم تو هم نماز بخون(يعني مثلا من خيلي دختر پاک و خوبيم بيا من دوست شو!)


پسران باکلاس
1) برداشتن ابرو به مقدار کافي! 2) کشيدن سيگار به همراه چوب سيگار! 3) بحث در مورد انتخابات رياست جمهوري آمريکا! 4) نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست! 5) بي اطلاعي از تماشاي برنامه هاي تلويزيوني! 6) گوش دادن موسيقي بدون کلام! 7) نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا! 8) اظهار عدم تمايل به ازدواج! 9) تظاهر به عصبي بودن! 10) بحث در مورد فضاي فکري احمد شاملو

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:57  توسط mr.el  | 

سلامی دوباره

سلام

خوب هستین همگی؟

من امروز برگشتم با چند تا جمله که البته زیاد ربطی به هم ندارن یکی عارفانه یکی عاشقانه و ..............

خودتون بخونید دیگه

الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحميكه آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد ?کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاس

تكيه بر ديوار كردم خاك بر پشتم نشست ............ ...دوستي با هر كه كردم عاقبت قلبم شكست ......كاش مي شد سر نوشت را از سر نوشت

دوست داشتن هميشه گـــفتن نيست گاه سکوت است و گاه نگــــــاه ... غـــــريبه ! اين درد مشترک من و توست که گاهي نمي توانيم در چشمهاي يکد يگــرنگــــاه کني

يه موز و يه پسته با هم دعواشون مي شه، موز به پسته ميگه: که چي بشه؟ هميشه نيشت بازه؟ پسته ميگه: از تو که بهترم، بخاطر 200 تومن جلوي همه شلوارت رو مي کشي پايين

اجازه هست خيال کنم تا آخرش مال مني؟ خيال کنم دل منو با رفتنت نمي شکني ؟اجازه هست خيال کنم بازم مي آي مي بينمت ؟ با اون چشماي مهربون دوباره چشمک مي زني؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم براي تو با اتکا به عشق تو تو زندگي برم جلو؟

مهرباني را وقتي ديدم که کودکي مي خواست آب شور دريا را با آبنبات کوچکش شيرين کند

دوستت دارم چون تنهاترين ستاره زندگي مني دوستت دارم چون تنها ترين مصراع شعر مني دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني دوستت دارم چون به يک نگاه عشق مني

خبر رسيده که يکي از فرشته هاي خدا گم شده. چند ميدي لوت ندم؟؟

جبراييل مامور شد تا برود از حوا بپرسد که چرا از ميوه ممنوعه خورده. حوا که نمي توانست جواب دهد جبراييل را پيش آدم فرستاد.آدم که نمي توانست جواب دهد.لحظه مکث کرد چونکسي را نديد پس با صداي بلند گفت حمممممممممممممممممممممممممممممميد

با تو بيقراره و بي تو بيقراره دل من راس راسي ديونه شده امشبم ميون اين خاطرهاي سردم بي رمق دنبال اون حادثه اي مي گردم كه نفهميدمو كي كجا تو رو ازم گرفت دست تو جدا شد و نگاهتو گم كردم

+ نوشته شده در  شنبه 29 مهر1385ساعت 0:42  توسط mr.el  | 

خداحافظی

سلام به همه ی اونایی که به من سر میزنن و نمیزنن

حال همه خوبه؟
من یه مدت نیستم و شاید دیگه نتونم بیام آپ کنم اخه دنبال کارای خدمتم هستم و میخوام برم پا بکوبم

امیدوارم که هر جا هستید موفق باشید برای من هم دعا کنید

همتونو دوست دارم
خداحافظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مهر1385ساعت 20:30  توسط mr.el  | 

برگشتم

سلام به همگی

خوبین  راستش من که دیگه خیلی وقت نمیکنم آنلاین بشم که بایمو آپ کنم  اصلا نمیدونم که کی میام بالا ولی تمام سعی خودمو دارم میکنم  که اگه وقت آزاد پیدا کردم چند تا مطلب توپ پیدا کنم بعد بایم آپ کنم

مواظب خودتون باشید

دوستون دارم

بای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 11:4  توسط mr.el  | 

نمیدونم چی باید آپ کنم

سلام

خوبین همگی؟

راستش من چند وقته نمیرسم که بیامو آپ کنم

بعد میامو آپ میکنم

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 شهریور1385ساعت 20:1  توسط mr.el  | 

آّپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ

سلام

خوبین همگی؟

راستش من چند روزی بود نتونستم بایمو آپ کنم

هنوزم درگیرم ولی به زودی زود سرع میامو آپ مکنم

فعلا بای

+ نوشته شده در  جمعه 20 مرداد1385ساعت 20:15  توسط mr.el  | 

آهنگ

سلام

خوب هستین همگی؟

امروز بعد از چند روز اومدو آپ کنم چند تا آهنگ میذارم برید دانلود کنید گوش بدید

Track1

Track2

Track3

Track4

خوب بقیش باشه بعد میذارمشون

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مرداد1385ساعت 14:44  توسط mr.el  | 

جمله

سلام

خوبین همگی؟

امروز اومدم آپ کنم با دو تا جمله زیبا

در باور من فردا حقيقت نيست تنها يك خيال است!فردا وديروز"تقويم ساز است نه زندگي ساز در چشم من اوراق با ترتيب تقويم"يك مشت كاغذ پاره بي اعتبار است.بيهوده يك فصلش زمستان بيهوده يك فصلش بهار است.من نظم نا مربوط را باور ندارم:هر روز فصلي است"هر فصل سالي" هر سال عمري

 

وقتي بارون مياد دستاتو باز کن هرچندتا قطره ميتوني بگيري تو منو دوست داري هر چندتا که نتوني بگيري من تورو دوست دارم بارون بياد برف بباره از آسمون سنگ بباره هرجا بلشي تورو پيدا ميکنم اين دل پاک عشق فداي چشمات ميکنم

 

خيلي سخته که بغض داشته باشي ، اما نخواي کسي بفهمه ... خيلي سخته که عزيزترين کست ازت بخواد فراموشش کني ... خيلي سخته که سالگرد آشنايي با عشقت رو بدون حضور خودش جشن بگيري ... خيلي سخته که روز تولدت ، همه بهت تبريک بگن ، جز اوني که فکر مي کني به خاطرش زنده اي ... خيلي سخته که غرورت رو به خاطر يه نفر بشکني ، بعد بفهمي دوست نداره ... خيلي سخته که همه چيزت رو به خاطر يه نفر از دست بدي ، اما اون بگه : نمي خوامت.......

 

دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني، شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري، و نه حتي نيازي به ريختن اشک

 

اگه کسي دستهات رو گرفت – قلبت لرزيد ‚ عجله نکن !!! شايد بابا برقي باشه

بازم میامو آپ میکنم

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مرداد1385ساعت 10:37  توسط mr.el  | 

آپ آپ آپ

سلام

خوب هستین همگی؟

امروز بازم جمعه اس  دلم بدجوری گرفته دلم میخواست الان میشد رفت یه جایی که بشه فقط داد زد دلم میخواست برم یه جایی که بشه نشست تو ماشینو صدای ظبطو تا آخر زیاد کرد و تا جایی که میشد گاز داد و تند رفت بره یه جایی که هیچ کسی جز خودشو عشقش نباشه

بازم میامو آپ می کنم

مواظب خودتون باشید

بای

 

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 21:24  توسط mr.el  | 

آهنگ

سلام

خوب هستین همگی؟
من میخواستم چندتا آهنگ بذارم تو وبلاگ ولی هر کاری کردم نشد آپ کردم کد گذاشتم  ولی بازم نشد اشکال نداره شاید صاحبش راضی نیست  آخه من ۱۰۰ مگابایت هاست  از یه بنده خدایی که پول داده بود خریده بود زدم میدونم کار خوبی نکردم ولی خوب لازم داشتم

ولی حالا لینک آهنگها رو میذارم برید دانلود کنید حال کنید

۱.نا رفیق

۲.زیر آبی

۳.سیم آخر

۴.گرگ

۵.نازکش

۶.سربازخونه

۷.تاوون

۸.شیرین و فرهاد

۹.تا حالا شده

خوب مواظب خودتون باشید

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 19:9  توسط mr.el  | 

فلش

سلام

خوب هستین همگی؟

امروز یه فلش باحال میذارم برید حال کنید

اصلا فکر نکنید که ای فلش قصد مسخره کردن آقای........... داره  نه اصلا

خودتون ببنید بعد  هر چی خواستین بگین

راستی نظر یادتون نره اگه نظر ندین من هم دیگه چیز باحال نمیذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 16:28  توسط mr.el  | 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت

هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

درست یه کم دیر شد ولی روز مادر مبارک باشه

فعلا بای

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 19:51  توسط mr.el  | 

من برگشتم

سلام ؟
حال همگی خوبه؟

اول برم سر داستان . او داستان قدیمی که قولشو داده بودم  متاسفانه باید به عرضتون برسونم که داستان نصف مونده نسخه کامل تا الان پیدا نشده اگه پیدا بشه میذارمش

فعلا چند تا آیا میدانید و جوک میذارم تا بعد........

راستی یه مشکل پیدا کردم الان شماها الان میگید این چقدر مشکل پیدا میکنه ولی خوب چیکار کنم  دست من نیست پیش اومده دیگه

مواظب خودتون باشید

بای

آیا میدانید؟؟؟؟؟!!!!!!

آيا ميدانستي نام قديمي فرانسه «گل» بوده است؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

آيا ميدانستي که هرکس هر صبح ناشتا يک سيب ميل کند ، بيماری را از اطراف خود دور ميکند؟؟؟؟؟؟!!!!!!

آيا ميدانستي که انگور تنها ميوه ايي ست که ارزش غذايي آن بعد از خشک شدن زيادتر ميشود؟؟؟؟!!!!!!

آيا ميدانستي که برای تهيه يک ليوان عسل ، يک زنبور ناگزير است دو ميليون دفعه روی گلها بنشيند تا بتواند يک ليوان عسل توليد کند؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

آيا ميدانستي که چين با توليد بيست و پنج درصد کل تخم مرغ جهان يعني معادل صد و سي ميليارد تخم مرغ رتبه اول را در جهان دارد؟؟؟؟؟!!!!!!!!

آيا ميدانستي که پژوهشگران عمر انسان عصر حجر را نوزده سال برآورد نموده اند؟؟؟؟؟!!!!!!!

آيا ميدانستي که در طول قرون وسطي همه تصور ميکردند که قلب مرکز هوش و درايت انسان است؟؟؟؟؟؟!!!!!!!

آيا ميدانستي که مجسمه ابوالهول يا پدر وحشت در حدود پنج هزار سال پيش ساخته شده است و طول اين مجسمه را شصت و چهار تا هفتاد و دو متر و ارتفاع آن را هيفده تا بيست متر نوشته اند  صورت مجسمه شبيه خضرع فرعون معروف است؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

آيا ميدانستي که بهترين رسانای برق نقره ميباشد ، ولي در صنعت به علت گراني نقره از مس استفاده ميشود ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

آيا ميدانستي که نام قديمي لبنان و سوريه «شامات» بوده است ؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

آيا ميدانستي که عدس در خاصيت غذايي با گوشت برابری ميکند و درضمن برای حافظه بسيار مفيد است ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

آيا ميدانستي که گوجه فرنگي برای اعصاب و خشک شده اش برای درمان کم خوني خوب است؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

آيا ميدانستي که 2/3 ميليون نفر در ايران روزانه از اينترنت استفاده ميکنند؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

 

جملات جالب

 زندگي سه چيز است : اشكي كه خشك مي شود لبخندي كه محو مي شود يادي كه مي ماند و فراموش نمي شود

من اگه زحمی به دنیا اومدم دستم اما حالا جنس مرحمه دلی که اون اولا شکسته بود حالا قلب عاشق یه آدمه

 

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 17:58  توسط mr.el  | 

تفاوت عشق و دوست داشتن

تفاوت عشق و دوست داشتن



بین کسی که عاشق شده است و کسی که تنها شخصی را دوست دارد تفا وتهایی است . نکات زیر به شما کمک خواهد کرد تا این تفا وتها را درک کنید.


1- هنگام دیدن کسی که عاشق او هستید تبش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهید شد اما هنگامی که کسی را می بینید که آنرا دوست دارید احساس سرور و خوشحالی می کنید.

2- هنگامی که عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیکن هنگامی که کسی را دوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا) است.

3- وقتی به کسی که عاشقش هستید نگاه می کنید خجالت می کشید ولیکن هنگامی که به کسی که دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد.

4- وقتی در کنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه که در ذهن دارید بیان کنید اما در مورد کسی که دوستش دارید شما توانایی آن را دارید.

5- در مواجه شدن با کسی که عاشقش هستید خجالت می کشید و یا حتی دست و بای خود را گم می کنید اما در مورد فردی که دوستش دارید راحتتر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت.

6- شما نمی توانید به چشمان کسی که عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه کنید (زل بزنید)اما می توانید در حالی که لبخند ی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی که دوستش دارید نگاه کنید.

7- وقتی معشوقه شما گریه میکند شما نیز گریه خواهید کرد و اما در مورد کسی که دوستش دارید سعی بر آرام کردن او میکنید.

8- احساس عاشق بودن و درک آن از طریق نگاه ( دیدن ) است اما در درک دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه بصورت کلامی ).

9- شما می توانید یک رابطه دوستی را بایان دهید اما هرگز نمی توانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا که حتی اگراینکار را بکنید - عشق همانند قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.



مطالب بالا اگر چه تا حدود زیادی درست هستند اما به خاطر داشته باشید که مطلق نیستند و اصولا انسانها و احساسات آنها بیچیده تر از اینگونه تحلیلها هستند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 17:59  توسط mr.el  | 

اینم دنباله عکسها

سلام

اینم بقیه  عکسها

یانمیه فلش باحال برید بازی کنید ببینم تا کجا میرید

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 تیر1385ساعت 12:36  توسط mr.el  |